لغت نامه دهخدا
- چکمه به گردن ؛ کنایه از عذرخواهی و زینهارجویی و پوزش طلبی. و چکمه به گردن انداختن یا چکمه به گردن پیش کسی رفتن نیز اشاره به تسلیم شدن و عذر گناه رفته خواستن است.
- چکمه مرحاج ؛ کنایه از چکمه بسیار بزرگ و پاره پاره. مؤلف غیاث و صاحب آنندراج نویسند: «... مرحاج مخفف میرحاج است که قافله سالار حاجیان باشد و این لقب شخصی بوده است که پاهای گنده و دراز داشته و موزه او اکثر پاره پاره میشده و در میان لوطیان این مثل مقرر شده که حریف را میگفته اند: از اینجا برو و گرنه کونت را چون چکمه مرحاج کنم. چنانکه میرنجات در شعر آورده است :
خصم تیرآور اگر دم زند آماجش کن
بزنش کفتگی و چکمه مرحاجش کن.( از آنندراج و غیاث ذیل لغت چکمه مرحاج ).