لغت نامه دهخدا
ریشش رداء ثعلب ریزیده جای جای
چون یوز گشته از ره پیسی ، نه از شکار.سوزنی.بر جای موی ریخته پیسی شده پدید
وز آب غازه کرده چو گلبرگ کامکار.سوزنی.سوء؛ پیسی اندام از فساد مزاج. ( منتهی الارب ). || در بیت ذیل از ناصرخسرو، کلمه پیسی مرادف خیانت آمده است :
یکی سخنت بپرسم به رمز بی تلبیس
که آن برون برد از دل خیانت و پیسی.
( مرحوم دهخدا در حواشی دیوان ناصرخسرو ص 686 نوشته اند ظ: خباثت و لبسی ).
پیسی. ( حامص ) منسوب به پیس ترکی به معنی بد. معامله سوء. رفتار سخت بد :
ای آنکه صفات تو بودتابع ذات
بر پیسی تو گواه... است صفات.باقر کاشی.- پیسی بسر کسی آوردن ؛ یا پیسی بسر کسی درآوردن ؛ نهایت او را رنج و عذاب دادن و بیشتر بگفتارهای زشت. با او رفتاری سخت خشن کردن. آزار رساندن وی را: پیسیی سر او آورده که مگو و مپرس ؛ رفتاری سخت زشت و ناهنجار با او کرده چنانکه بگفتن نیاید. پیسیی بر سرش آوردم که اگر بالای ماست بگذاری سگ نمیخورد؛ یعنی بلایی عظیم بر سرش آوردم و سخت خفیف کردمش. ( از آنندراج ).