پیرایش

لغت نامه دهخدا

پیرایش. [ را ی ِ ] ( اِمص ) اسم مصدر پیراستن. عمل پیراستن. پیراهش. ( برهان ). تحلی. مطلق زینت کردن : رسولان مبهوت و مدهوش در آرایش آن بزم و پیرایش آن مجلس بماندند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 345 ).
قبای زر چو در پیرایش افتد
ازو هم زربود کارایش افتد.نظامی.برین گوشه رو می کند دستکار
بر آن گوشه چینی نگارد نگار
نبینند پیرایش یکدگر
مگر مدت دعوی آید بسر.نظامی.|| هرس. عمل بریدن نازیبا: فرخو؛ پیرایش تاک رز . || زینت دادن سر با کاستن از موی. || دباغت. آش کردن پوست . || عمل پرداختن و ساختن و معد و مهیا کردن. ( آنندراج ).

فرهنگ معین

(یِ ) (اِمص . ) ۱ - با کم کردن و کوتاه نمودن چیزی را زیبا ساختن . ۲ - زینت کردن .

فرهنگ عمید

۱. برش دادن.
۲. خوش نما گردانیدن.

فرهنگ فارسی

پیراستن
( اسم )۱-زینت دادن بکاستن.۲- زینت کردن ( مطلقا ) آراستن : رسولان مبهوت و مدهوش در آرایش آن بزم و پیرایش آن مجلس بماندند. ۳- دباغت آش کردن پوست . ۴- آماده کردن ساختن .

فرهنگستان زبان و ادب

{training} [کشاورزی- علوم باغبانی] هدایت و جهت دادن شاخه های گیاه جوان به شکل موردنظر
{trimming} [مهندسی منابع طبیعی- محیط زیست و جنگل] قطع جوانه ها و شاخه های جانبی گیاهان جوان
{splicing} [زیست شناسی-ژن شناسی و زیست فنّاوری] ← پیرایش رِنا

ویکی واژه

با کم کردن و کوتاه نمودن چیزی را زیبا ساختن.
زینت کردن.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم