لغت نامه دهخدا
نه هم قیمت لعل باشد بلور
نه همرنگ گلنار باشد پژند.عسجدی.پیرزنی دید و چیزی در بغل گرفته ، گفتا زالاچه داری ؟ گفت نکانک و پژند. ( تاریخ سیستان ص 270 ). خصمان را بخواند و به دوازده هزار درم مرد را بازخرید. ازهر گفت من نکانک و پژند زال خورده ام عمرو سیم از خزینه بداد. ( تاریخ سیستان ص 271 ). و چنان شد که عمرو را با همه لشکر به پژند مهمان کرد. ( تاریخ سیستان ص 271 ). بیرون شد پیرزن سوی سبزه ( یا تَرّه ) و آورد پژند چیده برتریان. ( اسماعیل رشیدی از نسخه ای از لغت نامه اسدی ). || حنظل. ( برهان قاطع ) ( جهانگیری ) :
بوی خُلقت به هر زمین که گذشت
نیشکر آورد بجای پژند.( از فرهنگ نعمةاﷲ ).و رجوع به هجند شود.