لغت نامه دهخدا
قباء خاصه و پشتی خود نسیج بزر
یکی مکلل کرده کمر بگوهرها.معزی.هر دم از پشتی والای زرافشان آمده
چون صبا با گل سحر دست و گریبان بوده ام.نظام قاری ( دیوان البسه ). || ( ص ) یاری کننده. همدست. حامی. کمک. مدد. ممد. معاون. ( برهان قاطع ). || ( حامص ) یارمندی. یاری. امداد. نگهبانی. یاوری. مدد. کمک. عنایت. وقایه. حمایت. مظاهرت :
که ایشان به پشتی من ، جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی.فردوسی.چگونه دوستی یابی و پشتی
ز فرزندی که بابش را بکشتی.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).شمشیر مرتضی بجز از آهنی نبود
پشتی دین حق لقبش ذوالفقار کرد.ظهیر.بود از پشتی سنجاب و سمور و قاقم
این که بر لشکر سرما زدم و کوشیدم.نظام قاری ( دیوان البسه ). || تعصب. ( در حال وصف ) تخنیث. || مخنثی. و نیز رجوع به پشت شود. || ( اِ ) جزوکش ( اصطلاح اداری ).
- قفل یا کشو پشتی ؛ قفلی که از پشت در کوبیده باشند. قسمی قفل در.