لغت نامه دهخدا
هرو. [ هََرْوْ ] ( ع مص ) به چوب دستی زدن کسی را. ( منتهی الارب ). به عصا بزدن. ( تاج المصادر بیهقی ). زدن به هراوة. ( اقرب الموارد ). || فحش گفتن و بزدن. || نیک پختن گوشت. ( تاج المصادر بیهقی ). هرء. رجوع به هرء شود. || بزدن سرما کسی را. ( مصادر اللغة زوزنی ).
هرو. [ هََرْوْ ] ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان گاوکان ازبخش جبال بارز شهرستان جیرفت که در 112 هزارگزی جنوب خاوری مسکون و 8 هزارگزی شمال راه مالرو کروک به سبزواران واقع است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).