لغت نامه دهخدا
نمس. [ ن َ م َ ] ( ع مص ) تباه شدن روغن. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( تاج المصادر بیهقی ). گنده شدن روغن. ( زوزنی ). بادغد شدن روغن. باد کشیدن روغن. تند شدن و تیز شدن روغن. ( یادداشت مؤلف ).
نمس. [ ن َ م ِ] ( ع ص ) روغن تباه شده و فاسدگشته. ( ناظم الاطباء ).
نمس. [ ن ُ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ اَنْمَس. رجوع به انمس شود.
نمس. [ ن ُ م ُ ] ( اِ ) راسو. ( جهانگیری ) ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). موش خرما. ابن عرس. ( برهان قاطع ). رجوع به نِمْس شود.
نمس. [ ن ِ ] ( ع اِ ) راسو. ( فرهنگ فارسی معین ). قسمی راسو. ( ناظم الاطباء ). جانورکی است به مصر که اژدر را کشد. ( منتهی الارب ). چیزی است که ثعبان را بگزد و بکشد. ( السامی ). ایخنومن و آن قسمی راسوست و در مصر بسیار باشد و در نزدقبطیان قدیم حرمتی دینی داشت ، چه خزندگان چون مار وجز آن را برمی انداخت. ( یادداشت مؤلف ). ج ، نُموس.