مشکل‌گشایی

لغت نامه دهخدا

مشکل گشایی. [ م ُ ک ِ گ ُ ] ( حامص مرکب ) آسان کردن کارهای دشوار و غالب آمدن بر آنها. ( ناظم الاطباء ) :
ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا
فروشند مفتاح مشکل گشایی.حافظ.

فرهنگ عمید

آسان کردن مشکلات و مسلط گشتن بر کارهای دشوار.

فرهنگ فارسی

حل مشکلات و آسان کردن کارها : ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتاح مشکل گشایی . ( حافظ )

فرهنگستان زبان و ادب

{problem solving} [روان شناسی] پردازش شناختی به منظور یافتن راه حل برای مشکلات مشخص، با انجام یک سلسله عملیات

ویکی واژه

پردازش شناختی به‌منظور یافتن راه‌حل برای مشکلات مشخص، با انجام یک سلسله عملیات.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم