لغت نامه دهخدا
کریم طبعی آزاده ای خداوندی
که خلق یکسر از او شاکرند و او مشکور.فرخی.مگر باری ز من خشنود گردد
بود در کار من سعی تو مشکور.فرخی.گر تو سوی سور میروی ، رو
روزت خوش باد و سعی مشکور.ناصرخسرو.ای به هر فضل ذات تو ممدوح
وی به هرخیر سعی تو مشکور.مسعودسعد.گرچه گفتار من بلند آمد
او بدان نزد خلق مشکور است.مسعودسعد ( دیوان ص 44 ).موقع منت اندر آن هرچه مشکورتر باشد.( کلیله و دمنه ). او در اطفای آن جمره و تسکین فتنه آثار مأثور و مساعی مشکور نمود. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 437 ). از مساعی حمید و مآثر مرضی و مشکور... ( سندبادنامه ص 7 ). || ( اصطلاح علم حدیث ) هرگاه در مورد راوی به کار رود مفید مدح است ، و بعضی گفته اند مشعر بر موثوق بودن اوست.