لغت نامه دهخدا
- متکفل شدن ؛ پذیرفتار شدن. عهده دار شدن. متکفل گشتن. متعهد شدن : مددخواست و به کفایت آن مهم متکفل شد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 267 ). جمع مهمات سلطنت را متکفل شد. ( عالم آرای عباسی چ امیرکبیر ص 113 ). و رجوع به ترکیب بعد و تکفل شود.
- متکفل گشتن ؛ متکفل شدن. قبول کردن. عهده دار گردیدن. رجوع به ترکیب قبل و تکفل شود.
|| عهده دار مخارج و نگهدار کسی بودن. در قوانین وظیفه عمومی ایران کسی که به تنهائی تکفل والدین پیر و از کار افتاده را بعهده داشته باشد متکفل شناخته می شود و از خدمت وظیفه معاف می گردد.