متقارن. [ م ُ ت َ رِ ] ( ع ص ) پیوسته شده و متحد گشته به یکدیگر. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). قرین شونده با هم. یار و یاور. ج ، متقارنین. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به تقارن شود.
فرهنگ معین
(مُ تَ رِ ) [ ع . ] (اِفا. ) پیوسته ، متحد به هم .
فرهنگ عمید
۱. اتفاق افتاده در یک زمان، مصادف. ۲. (ریاضی ) ویژگی دو شکل دارای تقارن نسبت به هم.
فرهنگ فارسی
پیوسته ومتحدبیکدیگر ( اسم ) قرین شونده با هم یارو یاور جمع : متقارنین .
فرهنگستان زبان و ادب
{symmetrical} [شیمی، فیزیک] ویژگی آنچه دارای تقارن است