متبرک

لغت نامه دهخدا

متبرک. [ م ُ ت َب َرْ رَ ] ( ع ص ) میمون و مبارک. ( آنندراج ). میمنت گرفته و خجسته و مبارک. ( ناظم الاطباء ). بابرکت. و با میمنت و خجسته و با سعادت و مبارک. ( ناظم الاطباء ) : و چون بار آید شهر را خوازه بندند به سبب آمدن از آنجای متبرک و این نور را در ولایتهای دیگر نور بخارا خوانند. ( تاریخ بخارا ). || مقدس وپاک. ( ناظم الاطباء ) : و روز جمعه سیوم مزار متبرک جام را فخیم اقبال ساخت. ( ظفرنامه یزدی ).
متبرک. [ م ُ ت َ ب َرْ رِ ] ( ع ص ) رجل متبرک ، مرد اعتمادکرده به چیزی. || الحاح کننده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تبرک شود.

فرهنگ معین

(مُ تَ بَ رِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) خجسته ، فرخنده .

فرهنگ عمید

۱. دارای خیر و برکت، با برکت.
۲. خجسته و مبارک.
۳. دارای قداست.

فرهنگ فارسی

دارای خیروبرکت، بابرکت
( اسم ) ۱ - مبارک میمون : و چون باز آید شهر را خوازه بندند بسبب آمدن از آنجای متبرک و این نور را در ولایتهای دیگر نور بخارا خوانند . ۲ - مقدس و روز جمعه سیوم مزار متبرک جام را مخیم اقبال ساخت .
مرد اعتماد کرده بچیزی
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم