لغت نامه دهخدا
چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم.سعدی. || دوال که بدان هر دو بازوی و دنباله پالان را فراگیرند. و گاه بدان هر دو عرقوه قتب بندند. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || دوال که سرهای پالان رافراگیرد. ( منتهی الارب ). || قدر و مقدار واندازه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). بینهما قید رمح و قاد رمح ؛ ای قدره. ( اقرب الموارد ). رجوع به قاد شود. || قیدالسیف ؛ دوال پاره دراز که در بن حمایل باشد و بکره شمشیر آن را فروگرفته باشد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || قیدالاسنان ؛ بن دندان. ( منتهی الارب ). لثه. ( از اقرب الموارد ). || قیدالفرس ؛ داغی است که بر گردن شتر نهند. ( منتهی الارب ). علامتی است در گردن شتر بصورت قید. ( از اقرب الموارد ). || قیدالاوابد؛ اسب که وحش را بدویدن دریابد. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). الفرس الجواد. ( اقرب الموارد ).امری ءالقیس گوید: بمنجرد قیدالاوابد هیکل. ( از اقرب الموارد ). || آلتی چوبین صحافان را که کتاب را پس از شیرازه کردن در آن گذارند. ( فرهنگ فارسی معین ). شکنجه صحافان که کتاب را پس از شیرازه کردن در آن گذارند. ( آنندراج ) :
مرایار صحاف تا کرده صید
نیارد برون چون کتابم ز قید.طاهر وحید ( ازآنندراج ). || شرط. عهد. پیمان. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( در قافیه ) هر ساکن غیرمدی است که بی فاصله پیش از حرف روی آید، پس چون چنین حرفی تنها و جدا از حروف مدی قبل از روی آمده باشد آن را حرف قید گویند، مانند حرف «س » در: دوست ، بست و حرف «ش » در: سرشت ، بهشت و حرف «ف » در: خفت ، گفت. چون حرف روی با قید همزه باشد آن را روی مقید گویند و بدین مناسبت قافیه را نیز قافیه مقید خوانند. ( فرهنگ فارسی معین از بدیع همایی بخش 2 ص 15 ).
- حروف قید ؛ حروف قید بسیار است ، اما آنچه در کلمات فارسی معمول باشد ده حرف است که از آن جمله «سه شب فرخ نغز» را ترکیب کرده اند. ( فرهنگ فارسی معین ).