قضات

لغت نامه دهخدا

قضات. [ ق ِ ] ( ع اِ ) ج ِ قِضَة. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به قضة شود.
قضات. [ ق ُ ] ( ع اِ ) ج ِ قاضی. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به قاضی و قضاة شود.
قضاة. [ ق ُ ] ( ع اِ ) پوست پاره ای است تنک که بر روی بچه درکشیده باشند وقت ولادت. || ج ِ قاضی. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(قُ ) [ ع . قضاة ] (اِ. ) جِ قاضی .

فرهنگ عمید

= قاضی

فرهنگ فارسی

جمع قاضی
( صفت اسم ) جمع قاضی داوران دادرسان درین محل سادات و قضات و اکابر و اعیان شهر مجموع بیرون شتافتند . توضیح بعضی در تداول بتشدید ضاد استعمال کنند و آن خطاست .
جمع قضه

ویکی واژه

قضاة
جِ قاضی.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم