قایم

لغت نامه دهخدا

قایم. [ ی ِ ] ( ع ص ،اِ ) قائم. ایستاده. برپا. || دلاک حمام : دست بر پشت شیخ میمالید و شوخ بر بازوی شیخ جمع میکردچنانکه رسم قایمان باشد. ( اسرار التوحید ). رجوع به قائم شود. || در تداول ، پنهان. رجوع به قایم کردن شود. || در تداول ، سخت. محکم : یک کشیده قایم زدن. || در تداول ، بسی بلند وجهوری : آواز و صدای قایمی کردن. مقابل یواش گفتن.
قایم. [ ی ِ ] ( اِخ ) لقب امام دوازدهم شیعه. رجوع به قائم و مهدی ( ع ) شود.

فرهنگ معین

(یِ ) (ص . ) (عا. ) پنهان ، مخفی .
( ~ . ) [ ع . قائم ] (اِفا. ) ۱ - ایستاده ، برپا. ۲ - پایدار، استوار.

فرهنگ عمید

پنهان، مخفی.
* قایم شدن: (مصدر لازم ) [عامیانه] پنهان شدن، مخفی شدن.

فرهنگ فارسی

ایستاده، پابرجا، پایدار، استوار، ثابت وبرقرار
( صفت ) پنهان مخفی .
لقب امام دوزادهم شیعه

دانشنامه آزاد فارسی

قائِم (ریاضیات)(vertical)
در ریاضیات، صفت خطی که بر خط یا صفحه ای افقی عمود باشد و با آن زاویۀ قائمه بسازد. همچنین، منظور از قائم بر منحنی در یک نقطه خطی است که بر خط مماس بر منحنی در آن نقطه عمود باشد.

ویکی واژه

(عا.)
ایستاده، برپا.
پایدار، استوار.
پنهان، مخفی.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم