لغت نامه دهخدا
سردابه دید حجره فرورفت یک دو پی
کرسی نهاده دید برآمد سه چار گام.خاقانی.نقل است که روزی یکی بر او آمد و او در سردابه بود گفت ای... ( تذکرةالاولیاء عطار ).
ز دیوان روی زمین دور باش
به سردابه قدس با حور باش.نزاری قهستانی.... جوانی از اقرباء آن جناب نزدیک به مدخل آن سردابه ایستاده بوده. ( حبیب السیر ).
سردابه. [ س َ ب َ ] ( اِخ ) نام آبشاری است در آب گرم قزوین. ( برهان ).
سردابه. [ س َ ب َ ] ( اِخ ) نام جزیره ای است از جزایر اندلس. ( برهان ).