لغت نامه دهخدا
بزندانیان جامه ها داد نیز
سراپای و دینار و هرگونه چیز.فردوسی.چو دیدم کنون دانش و رای تو
دروغست یکسر سراپای تو.فردوسی.کمابیش ِ سخا دید آنکه او را دید در مجلس
سراپای ِ هنر دید آنکه او را دید در میدان.فرخی.همچون رطب اندام و چو روغَنْش سراپای
همچون شبه زلفکان و چون دنبه اَلَست.عسجدی.از بس که جرعه بر تن افسرده زمین
آن آتشین دواج سراپا برافکند.خاقانی.جستم سراپای جهان شیب و فراز آسمان
گر هیچ اهلی در جهان دیدم مسلمان نیستم.خاقانی.ملک در سراپای آن جانور
بعبرت بسی دید و جنبید سر.نظامی.بدیدار و گفتار جان پرورش
سراپای من دیده و گوش بود.سعدی.همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش.حافظ.|| خلعت. ( غیاث اللغات ).