لغت نامه دهخدا
کرده از عدل او به دلسوزی
گرگ با جان میش خوش پوزی.سنائی.چون صبح درآمد به جهان افروزی
معشوقه بگاه رفتن از دلسوزی
می گفت دگر که با من غم روزی
صبحا چو شفق چون شفقت ناموزی.انوری.مبین تابش مجلس افروزیم
تبش بین و سیلاب دلسوزیم.سعدی. || همدردی. تسلی دهی.
- دلسوزی کردن ؛ ابراز محبت و همدردی کردن. ( فرهنگ عوام ).
|| تأثر. غم.