لغت نامه دهخدا
- بسوی خود ؛ حرص و طمع نمودن بچیزی. ( آنندراج ). و رجوع به مجموعه مترادفات ص 122 شود.
بسوی. [ ب َ وا ] ( اِخ ) شهرکی است در اوایل آذربایجان میان اشنو و مراغه. یاقوت گوید آنجا را دیده ام و بیشتر مردم آن راهزنند. ( از معجم البلدان ). شهر کوچکی است هوای معتدل دارد و آبش از کوه سهند است و باغستان فراوان دارد. انگورش بی قیاس بود. غله و پنبه و میوه در او نیکو می آید و مردمش سفیدچهره اند و بر مذهب امام شافعی.ولایتش هشت پاره دیه است. حقوق دیوانیش بیست وسه هزار و ششصد دینارست. ( نزهةالقلوب چ 1331 هَ. ق. لیدن ج 3 ص 86 و 87 ). و رجوع به مرآت البلدان ج 1 ص 212 شود.