لغت نامه دهخدا
هدایت چون نباشد در بدایت
بدان محروم ماند از عنایت .نظامی.بنا کردن نیکی از من بود
بدی را بدایت ز دشمن بود.نظامی.در بدایت بدایت همه چیز
در نهایت نهایت همه چیز.نظامی.چندانکه سالکانت ره پیش و پس بریدند
در پیش و پس دویدند بودند در بدایت.عطار.عشق آن باشد که غایت نبودش
هم نهایت هم بدایت نبودش.عطار.- بدایت کردن ؛ آغاز کردن :
گفتم نهایتی بود این درد عشق را
هر بامداد می کند از نو بدایتی.سعدی ( طیبات ).- محکمه بدایت ؛ دادگاه شهرستان. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به دادگاه شود.