لغت نامه دهخدا
چون رسن گر ز پس آمد همه رفتار مرا
به سغر مانم کز بازپس اندازد تیر.ابوشکور.من روی بخراسان و شغلی بزرگ دارم چون از اینجا بروم باری دلم بازپس نباشد. ( تاریخ بیهقی ).
بپیچیدش بلورین بازو و دست
چو دزدان هر دو دستش بازپس بست.( ویس و رامین ).همچو خرچنگ طالع خویشم
که همه راه بازپس سپرم.خاقانی.این گفتی صدر مهتران جوی
وآن گفتی مدح خسروان گوی
من مانده بدین نمط ز من پای
نی پیش ره و نه بازپس جای.جامی. || باز.بعد. ( آنندراج ). پس ازین. من بعد. ( ناظم الاطباء ). دوباره :
سخن گرچه دلبند و شیرین بود
سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یکبار گفتی مگو بازپس
که حلوا چو یکبار خوردند بس.سعدی ( گلستان ). || ( ص مرکب ) عقب مانده. واپس مانده. دنبال مانده :
عزلت گزین ز پیشگه گیتی
کان پیشگاه بازپسان دارند.خاقانی.ای قافله سالار چنین گرم چه رانی
آهسته که در کوه و کمر بازپسانند.سعدی ( طیبات ).یکی بازپس خائن شرمسار
نیابد همی مزد ناکرده کار.سعدی ( بوستان ).گرچه دوری به روش کوش که در راه خدای
سابقی گردد اگر بازپسی برخیزد.سعدی ( خواتیم ). || آخرین. بازپسین :
گفتیم هلا ما سپاس داریم
کوبیم در مدحت و ثنا را
نی از پی آنکه صلت آریم
لیکن ز پی بازپس هجا را.سوزنی.- بازپس گفتن دشنامی را ؛ پاسخ کردن آن به دشنامی.