تاسیدن

لغت نامه دهخدا

تاسیدن. [ دَ ] ( مص ) مضطرب و اندوهناک بودن. ( آنندراج ). غمناک و دلگیر شدن. ( ناظم الاطباء ). || خستگی و کوفتگی :...یکی به مردن روح حیوانی و دیگری به تاسیدن روح حیوانی. ( کیمیای سعادت ). || پی در پی نفس زدن مردم و اسب و جانور دیگر از کثرت گرما. ( حاشیه برهان چ معین ) : روز سخت گرم شد و ریگ بتفت و لشکر و ستوران از تشنگی بتاسیدند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 493 و چ فیاض ص 485 ). || بمعنی تاسه که فشردن گلو باشد. ( لغت محلی شوشتر نسخه خطی کتابخانه لغت نامه دهخدا ). بهمه معانی رجوع به تاس و تاسا و تاسانیدن وسایر ترکیبات تاس و تاسه و تلواسه و تالواسه شود.

فرهنگ معین

(دَ ) (مص ل . ) ۱ - اندوهناک شدن . ۲ - بی قرار شدن . ۳ - ویار کردن .

فرهنگ عمید

۱. مضطرب شدن، بی تاب شدن.
۲. دلگیر شدن.
۳. اندوهناک شدن.

ویکی واژه

اندوهناک شدن.
بی قرار شدن.
ویار کردن.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم