سپوخته

لغت نامه دهخدا

سپوخته. [ س ِ / س َ / س ُ ت َ ] ( ن مف ) بزور فروبرده. ( برهان ). اندرون کرده. ( صحاح الفرس ). || بزور برآورده. || خلانیده. ( برهان ) :
دیده تنگ دشمنان خدای
بسنان اجل سپوخته به.سعدی ( گلستان ).|| درنشانده. ( صحاح الفرس ). || سوراخ کرده. || مهمیززده. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(س تَ یا تِ ) (مف . ) ۱ - جماع شده . ۲ - فرو کرده .

فرهنگ عمید

خلانیده، فروکرده شده، سپوزیده.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
فال مکعب فال مکعب فال تخمین زمان فال تخمین زمان فال تماس فال تماس فال آرزو فال آرزو