زهرخنده

لغت نامه دهخدا

زهرخنده. [ زَ خ َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) زهرخند :
یکی زهرخنده بخندید شاه
که من می نیارم در آن هیچ راه.فردوسی.پیداست ز زهرخنده من که مرا
با این لب خندان چه دل پرخون است.انوری.ای سوخته رخ تو در زار گریه آتش
بیمار دو لب تو در زهرخنده شکر.خاقانی.بگشاد شکر به زهرخنده
کای بر جگرم نمک فکنده.نظامی.رجوع به زهرخند شود.

فرهنگ فارسی

زهر خند
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم