تلواسه

لغت نامه دهخدا

تلواسه. [ ت َ ل ْ س َ / س ِ ] ( اِ ) اضطراب و بی آرامی و بیقراری و اندوه. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). اضطراب و بی آرامی. ( فرهنگ جهانگیری ) ( فرهنگ رشیدی ) ( از آنندراج ) ( از انجمن آرا ). تالواسه. ( از شرفنامه منیری ) :
ویته تلواسه دیرم بوره بوین
هزاران تاسه دیرم بوره بوین.باباطاهر.و هرگاه که با صفرا آمیخته باشد [ شراب انگوری ناگواریده اندر معده ] منش گشتن و کرب ، و به پارسی کرب را تاسه و تلواسه گویند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
ز بس تلواسه کاندرجان من بود
تو گفتی مردنم درمان من بود.جمال الدین اشهری ( از فرهنگ جهانگیری ).|| میل به چیزی داشتن. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(تَ س ِ ) (اِ. ) = تالواسه : ۱ - اضطراب ، بی قراری . ۲ - اندوه ، ملالت .

فرهنگ عمید

= تاسه

فرهنگ فارسی

( اسم ) اضطراب بیقراری اندوه .

ویکی واژه

شاید همریشه با تلاش، چنانکه به این معنی در گویش همدانی و نیز بختیاری رایج است.
تالواسه:
اضطراب، بی قراری.
اندوه، ملالت.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم