برقرار شدن
پایدار شدن، ثابت شدن، برقرار گشتن یا به حالت نظم و استقرار درآمدن. مثلاً «آرامش برقرار شد» یعنی آرامش به وجود آمد و پایدار شد.
مترادفها
ایجاد شدن، مستقر شدن، پدید آمدن
متضادها
برهم خوردن، از بین رفتن
پایدار شدن، ثابت شدن، برقرار گشتن یا به حالت نظم و استقرار درآمدن. مثلاً «آرامش برقرار شد» یعنی آرامش به وجود آمد و پایدار شد.
ایجاد شدن، مستقر شدن، پدید آمدن
برهم خوردن، از بین رفتن