فرخشیدن
مترادفها
گریختن، فرار کردن
متضادها
آمدن، بازگشتن، ماندن
لغت نامه دهخدا
فرخشیدن. [ ف َ خ َ دَ ] ( مص ) رقص نمودن. ( آنندراج از اشتینگاس ). فرخسیدن. رجوع به فرخسیدن شود.
جمله سازی با فرخشیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وقتی صدای انفجار مهیب در میان کوهها پیچید، تمام حیوانات وحشی با سرعت از سکوی خود فرخشیدند تا از خطری که حس میکردند بگریزند.
💡 سربازان در میان آشوب و هرجومرج میدان جنگ، سعی کردند با سرعت از چنگال دشمن فرخشند و خود را به مناطق امن و پناهگاه برسانند.
💡 در داستانهای افسانهای، وقتی اژدهای بزرگ از غار خود بیرون میآمد، مردم روستا با ترس و وحشت از شهر فرخشیدند و به کوهها پناه بردند.