منجدل
مترادفها
بافته شده، درهمتنیده، گره خورده
لغت نامه دهخدا
منجدل. [م ُ ج َ دِ ] ( ع ص ) بر زمین افتاده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به انجدال شود.
فرهنگ فارسی
بر زمین افتاده.
بافته شده، درهمتنیده، گره خورده
منجدل. [م ُ ج َ دِ ] ( ع ص ) بر زمین افتاده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به انجدال شود.
بر زمین افتاده.