متذبذب
مترادفها
مردد، دودل، بیثبات
متضادها
قاطع، استوار، ثابت، محکم
لغت نامه دهخدا
متذبذب. [ م ُ ت َ ذَ ذِ ] ( ع ص ) جنبنده. ( آنندراج ). نهاده بحرکت. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تذبذب شود.
جمله سازی با متذبذب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مدیر پروژه با تصمیمات بسیار متذبذب و بیثبات خود باعث شد که اعضای تیم دچار سردرگمی شده و روند پیشرفت کارها با تأخیرهای زیادی مواجه شود.
💡 وضعیت اقتصادی در این منطقه بسیار متذبذب است و سرمایهگذاران ترجیح میدهند تا زمانی که شرایط کاملاً پایدار نشده، سرمایههای خود را وارد این بازار نکنند.
💡 او در پاسخ به سوالات حساس خبرنگاران با لحنی متذبذب و غیرقاطع صحبت کرد که باعث شد افکار عمومی نسبت به صداقت او دچار تردید شوند.