لغت نامه دهخدا
فروجستن. [ ف ُ ج َ ت َ ] ( مص مرکب ) بزیر جستن. مقابل برجستن. ( یادداشت بخط مؤلف ): از اسب فروجست و زمین بوسه داد. ( تاریخ بیهقی ).
فروجستن. [ ف ُ ج َ ت َ ] ( مص مرکب ) بزیر جستن. مقابل برجستن. ( یادداشت بخط مؤلف ): از اسب فروجست و زمین بوسه داد. ( تاریخ بیهقی ).
۱. جستن، جهیدن.
۲. به پایین جستن.