غلطانیدن
مترادفها
لغزاندن، زمین زدن
متضادها
درست کردن، صواب کردن
لغت نامه دهخدا
غلطانیدن. [ غ َ دَ ] ( مص ) غلتانیدن. غلطاندن. بگردانیدن. گردانیدن به پهلو. متعدی غلطیدن. فاتولیدن. ( مجمل اللغة ). غلط دادن. بجخیزانیدن. درگردانیدن. ( زوزنی ):
که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک.سعدی ( بوستان ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) گردانیدن به پهلو یا به پهنا غلت دادن پچخیزانیدن.