لغت نامه دهخدا
دعارت. [ دَ رَ ] ( از ع، اِمص ) دعارة. خبث. فسق. فساد. شر. رجوع به دعارة شود: اذن سلطان در آن ابواب از آن پوشیده باشد تا موجب جرأت و جسارت و دعارت او نگردد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 347 ).
دعارة. [ دَ رَ ] ( ع مص )فاجر و فاسق شدن. ( از ذیل اقرب الموارد از لسان ).
دعارة. [ دَ رَ / دِ رَ ] ( ع اِمص ) تباهی. ( منتهی الارب ). || فسق. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || پلیدی. ( منتهی الارب ). خبث. || شر و بدی. ( از اقرب الموارد ). دعارةالحب؛ دوستی و محبت از روی شهوت و فسق. ( ناظم الاطباء ).
دعارة. [ دَ عارْ رَ ] ( ع اِمص ) بدی و سوء خلق، گویند: فی خلقه دعارة؛ یعنی بدی است در خوی او. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).