حساب برکشیدن

مترادف‌ها

محاسبه کردن، حساب کردن

لغت نامه دهخدا

حساب برکشیدن. [ ح ِ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دور کردن حساب. ( ارمغان آصفی ):
بر سواد عمر چون زد سوی کافوری بیاض
یک قلم باید حساب آرزوها برکشید.مخلص کاشی ( از ارمغان آصفی ).|| پرس و جو کردن. به کار کسی رسیدگی کردن. از کسی توضیح اعمال خواستن.

فرهنگ فارسی

دور کردن حساب

جمله سازی با حساب برکشیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پس از اینکه تمام تلاش‌های او برای بهبود وضعیت اقتصادی خانواده بی‌نتیجه ماند، تصمیم گرفت با قاطعیت تمام از این محیط مسموم و پر از تنش حساب برکشیدن.

💡 مدیر جدید شرکت اعلام کرد که برای اصلاح ساختارهای ناکارآمد و جلوگیری از فساد مالی، قصد دارد از تمامی مدیران سابق که در این روند نقش داشتند حساب برکشیدن.

💡 او که از دروغ‌های بی‌پایان و رفتارهای دوگانه دوست صمیمی‌اش به شدت خسته شده بود، در نهایت تصمیم گرفت برای حفظ آرامش روانی خود، از این رابطه حساب برکشیدن.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران