ترامز

لغت نامه دهخدا

ترامز. [ ت َ م ُ] ( ع مص ) ایما و اشاره کردن گروهی بیکدیگر: دخلت علیهم فتغامزوا و ترامزوا. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ).
ترامز. [ ت ُ م ِ ] ( ع ص ) شتری که قوتش بتمام و کمال رسیده باشد. ( منتهی الارب ) ( المنجد ). || یا آنکه وقت خوردن سرش بلرزد. ( منتهی الارب ).
ترامز. [ ت ُ م ِ ] ( ع ص، اِ ) توانا و سخت که توانائی او به انتها رسیده باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ).
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
نحوه
نحوه
اعتبار
اعتبار
خویش
خویش
فال امروز
فال امروز