انخناق
مترادفها
خفگی، تنگی نفس
متضادها
آسایش، راحتی
لغت نامه دهخدا
انخناق. [ اِ خ ِ ] ( ع مص ) خپه شدن. ( ناظم الاطباء ).گلو گرفته شدن. ( آنندراج ). خبه شدن. ( ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی ). خوه شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). انخنقت الشاة؛ خبه شد گوسپند از خود. ( منتهی الارب ).
فرهنگ معین
(اِ خِ ) (مص ل. ) خفه گردیدن.
ویکی واژه
خفه گردیدن.