لغت نامه دهخدا
کیمخت گاه. [ م ُ ] ( اِ مرکب ) کنایه از اِست ( در خر و اسب و مانند آنها ). ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). کفل. سرین:
خر کیمخت گاه کرده سبیل
برگروگان شبرو دباب.سوزنی ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
کیمخت گاه. [ م ُ ] ( اِ مرکب ) کنایه از اِست ( در خر و اسب و مانند آنها ). ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). کفل. سرین:
خر کیمخت گاه کرده سبیل
برگروگان شبرو دباب.سوزنی ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
کنایه از است است. کفل. سرین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به خر گفتند: کیمخت از چه بستی؟ بگفت: از زخم سیخ و چوب دستی
💡 کیمخت نافه را که حقیرست و شوخگن قیمت بدان کنند که پر مشک اذفرست
💡 همه راه اگر نیست بیننده کور ادیم گوزنست و کیمخت گور
💡 چون سیصد و سی دویدنی ماند کیمخت تو ماند از تو توفیر
💡 بسا گردن سخت کیمخت چرم که شد چون دوال از رکاب تو نرم
💡 فلک چندان که دیگ خاک را پخت نرفت از خوی او خامی چو کیمخت