لغت نامه دهخدا
کفک گیر. [ ک َ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) کفگیر. چمچه. ( ناظم الاطباء ). مرغات. ( منتهی الارب ). و رجوع به کفگیر شود.
کفک گیر. [ ک َ ] ( نف مرکب، اِ مرکب ) کفگیر. چمچه. ( ناظم الاطباء ). مرغات. ( منتهی الارب ). و رجوع به کفگیر شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زاد از بحر صاف کفک چو درد هر که در کفک ماند آخر مرد
💡 تشنه مانده بسوی او حیران کفک تن را گزیده از دل و جان
💡 کفک دریا یقین که از دریاست نقش جا بیگمان هم از بیجاست
💡 مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد تا بشود تیرگیش و گردد رخشان
💡 ز کفک و خون برآرد آدمی را ز کاف و نون فلک را و زمی را
💡 کی کند کفک بحر را پیدا؟ چونکه پرده است آب صافی را