لغت نامه دهخدا
کرخ زراه. [ ک َ زَ ] ( اِ ) پیاده که مقابل سوار است. ( برهان ) ( آنندراج ). کرخ زرده. ( صحاح الفرس ). و من گمان میکنم که هر دو مصحف است. ( یادداشت مؤلف ).
کرخ زراه. [ ک َ زَ ] ( اِ ) پیاده که مقابل سوار است. ( برهان ) ( آنندراج ). کرخ زرده. ( صحاح الفرس ). و من گمان میکنم که هر دو مصحف است. ( یادداشت مؤلف ).
پیاده که مقابل سوار است. کرخ زرده
💡 باز برد آن طفل را آنجایگاه گفت برگیرید این زن را زراه
💡 زین درد بی شمار که دل را نصیب شد خواهد زراه تجربه آخرطبیب شد
💡 عیب می را، زراه بی خردی لب نبرده به ساغران گویند
💡 هم امروز و فردا ببینی سپاه رسد با براهیم اشتر زراه
💡 ره رَو اگر او زراه رَو آگه شد آن کس که زخود برون شد او گمره شد
💡 مرا گفت: شوی من آمد زراه از این پیشتر کاندر آید سپاه