پره ٔ قفل

لغت نامه دهخدا

پره قفل. [ پ َرْ رَ / رِی ِ ق ُ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) رجوع به پره شود.

جمله سازی با پره ٔ قفل

💡 ز هر رهی که دلت می کشد قدم بگذار که قفل منع درین پره بیابان نیست

💡 بدان پره ی لشگر از هم گسیخت از ایشان بسی کشت و بر دشت ریخت

💡 همان روسی افکن سوار دلیر برون آمد از پره چون نره شیر

💡 زاهد اگر به عشق ندارد سری چه باک؟ خورشید پیش شب پره طبعان به نیم جو

💡 گوید نشان ز پرتو خورشید شب پره یعنی که رسته چشم من از ظلمت عمی ست

💡 دو دوست چون بهم آیند همچو پره و قفل که تا دمی رخ هجرانشان نباید دید