ناصیه زار

لغت نامه دهخدا

ناصیه زار. [ ی َ / ی ِ ] ( اِ مرکب ) از عالم گلزار و سبزه زار. ( آنندراج ). آنجا که مردم ناصیه بر زمینش می گذارند. سجده گاه عمومی:
به آستین کریمش که هست گنج افشان
به آستان حریمش که هست ناصیه زار. عرفی ( از آنندراج ).|| ( ص مرکب ) آنکه خود را با زلف و گیسوی فراوان زینت کرده باشد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) آنجا که مردم پیشانی برزمین نهند سجده گاه عام: باستین کریمش که هست گنج افشان باستان حریمش که هست ناصیه زار. ( عرفی آنند.لغ. )

جمله سازی با ناصیه زار

💡 فروغ ناصیه ی عقل، جملة الملکی که هیچ راز جهان نیست بر دلش مستور

💡 بر مشک ممر ناف شد چست بر ناصیه زور کرد و بر رست

💡 سری که خنده تتبر کف مشاطگان زند جز در بیاض ناصیه زعفران مخواه

💡 تا قضا خال بهشتی جمال تو بدید شست آن خال که بر ناصیه آدم زد

💡 آهن مسمار ملک آینه روی مرگ ناخن چنگال حرب ناصیه آسیب جان

💡 وگر ز روی تو روشن کنم چراغ ثنا عرق ز ناصیه آفتاب می‌جوشد