مروت ورز

لغت نامه دهخدا

مروت ورز. [ م ُ رُوْ وَ وَ ] ( نف مرکب ) مروت ورزنده. دارای مروت و جوانمردی:
خدایگان خردپرور مروت ورز
بلندهمت و زایرنواز و حرمت دان.فرخی.

فرهنگ فارسی

مروت ورزنده

جمله سازی با مروت ورز

💡 ای که چون سنگ فلاخن دورم از خود می کنی از مروت نیست گرد سر نگرداندن مرا

💡 نشان خلق و مروت تو از که می پرسی زمانه ای که بر خود نمی دهند سراغ

💡 عدالت از شرايط قاضى و مفتى وامام جماعت است. و ((مروت )) به معنى پيروى از عاداتنيكو و دورى از زشتيهاى رفتارى، حتى امور مباحى كه در نظر مردم ناپسند است مىباشد. حتى مروت را از شروط تحقق عدالت به شمار آورده اند.

💡 عضدالدوله گفت: كسى را كه چنين مروت و مهمان دارى بود ما را با او جنگ كردن خطاست وبا او صلح نمود (749)

💡 بیدل ز جهان محو شد آثار مروت امروز به جز موکه‌گذارد به سرانگشت

💡 از حضرت صادق (عليه السلام ) منقول است كه: بعمار ساباطى فرمود كه اگرخواهىكه نعمت الهى براى تو مستقيم باشد و مروت توكامل باشد و زندگانى تو نيكو باشد در امور خود مشورت مكن بابنده و بامردن دون.