لغت نامه دهخدا
قائم ریختن. [ ءِ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از عاجز آمدن و جنگ ناکردن باشد. ( برهان ).
قائم ریختن. [ ءِ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از عاجز آمدن و جنگ ناکردن باشد. ( برهان ).
کنایه از عاجز ماندن و جنگ ناکردن باشد
💡 تازگی شوق چیست؟ رنگ طرب ریختن چهره ز خوناب چشم رشک ارم داشتن
💡 قربان کندم چشم تو از تیر که پیوست خون ریختن و تیر از آن کیش روان است
💡 خون ریختن اختیار کرده بر کیش غم تو، عید قربان
💡 مکن به ریختن خون ز چشم تر امساک که خون مرده دلان خرج نیشتر گردد
💡 آنک کام دل او ریختن خون منست از دل ریش من خسته جگر نندیشد
💡 تا به کی ریختن خون من خسته جگر غمزه سحر نمایت به اشارت کردن