لغت نامه دهخدا
طین حیا. [ ن ِ ح َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) صورتیست از طین خیا. رجوع به طین بلد مصطکی شود.
طین حیا. [ ن ِ ح َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) صورتیست از طین خیا. رجوع به طین بلد مصطکی شود.
صورتیست از طین خیا
💡 که کی باشد کو بپوشد روی آب طین کی باشد کو بپوشد آفتاب
💡 یقین در جان خود دیدار طین دید عیان در ذات خود عین الیقین دید
💡 دانههایی که رفت زیر زمین نیست گشت و گداخت اندر طین
💡 گفت ما گشتیم چون جان بند طین آفتاب جان توی در یوم دین
💡 چنان اندر صفات و ذات ره داشت که اندر طین یقین دیدار شه داشت
💡 ترا نقاش حاصل نقش بینی از آن خود را تو چون طین بخش بینی