لغت نامه دهخدا
شانه سرک. [ ن َ / ن ِ س َ رَ ] ( اِ مصغر ) تصغیر شانه سر و نام دیگری است هدهد را. ( از برهان قاطع ) ( از آنندراج ). شانه بسر. شانه سر. ( فرهنگ جهانگیری ). رجوع به شانه سر شود.
شانه سرک. [ ن َ / ن ِ س َ رَ ] ( اِ مصغر ) تصغیر شانه سر و نام دیگری است هدهد را. ( از برهان قاطع ) ( از آنندراج ). شانه بسر. شانه سر. ( فرهنگ جهانگیری ). رجوع به شانه سر شود.
هدهد
💡 هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانه سالک آن زلف شاخ شاخ چو شانهاست
💡 چون شانه کند موی ترا جیب و کنارش تا روز دگر پر بود از نافهٔ اذفر
💡 معمای سر زلفش به جز از شانه نکشاید ازآن در باغ زیر سایه موزون شمشادم
💡 فتنه که چون شانه برد موی به شوخی ز سر همچو از آیینه کور کرد ز صدرش کران
💡 بی پود چو تار زلف در شانه کند ز آن این تن زار گشته پیوستهٔ اوست
💡 محرم زلف و رخ او نتوان دید کسی شانه دل میخلد و آینه داغم دارد