لغت نامه دهخدا
رنگ بستی. [ رَ ب َ ] ( حامص مرکب ) رنگ بست بودن. رجوع به رنگ بست شود:
رنگی به رنگ بستی رنگ شکسته نیست
مهتاب را همیشه به یک رنگ دیده ایم.خالص ( از آنندراج ).
رنگ بستی. [ رَ ب َ ] ( حامص مرکب ) رنگ بست بودن. رجوع به رنگ بست شود:
رنگی به رنگ بستی رنگ شکسته نیست
مهتاب را همیشه به یک رنگ دیده ایم.خالص ( از آنندراج ).
رنگ بست بودن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وجود خود چنین کاندر مکان بستی عجب دارم که در خود بال پرواز فضای لامکان بینی
💡 رفتی و بستی از من ای تازه جوان دگر نظر بود سیاه روز من بعد تو شد سیاهتر
💡 چه بستی پی خدمت او میان؟! گر او سود بیند، تو بینی زیان!
💡 بر آن پر دُم چرا بستی تو این را ندانستی تو خود آیین زین را
💡 ستردی در دم آن نقشی که بستی پس آنگه دست خویش از تیشه خستی
💡 تا هر چه تو را به دوستی پیمانست بستی و گشادنش فلک نتوانست