لغت نامه دهخدا
دیده بانگی. [ دی دَ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان بوانات بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده. واقع در 12 هزارگزی شمال باختر سوریان و 48 هزارگزی شوسه شیراز به اصفهان با 127 تن سکنه.راه آن فرعی است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
دیده بانگی. [ دی دَ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان بوانات بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده. واقع در 12 هزارگزی شمال باختر سوریان و 48 هزارگزی شوسه شیراز به اصفهان با 127 تن سکنه.راه آن فرعی است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اشکی نه و گذشته ز دامان سرشگ خون بانگی نه وگذشته زکیوان فغان وای
💡 بعهد معدلتش بانگ پاسبان لحنست زصیت عدلش بانگی بپاسبان برسان
💡 از توست که این زمزمه با طبع «نظیری » است بانگی که نباشد نکند کوه صدا هیچ
💡 بوکاسا سرانجام در ۵ نوامبر ۱۹۹۶ در سن ۷۵ سالگی بر اثر حمله قلبی در بانگی درگذشت.
💡 به پارسی امروزی: به من جانی بده، تا جاندار شوم/به من بیانی بده تا آگاه شوم/به من گوشی بده تا شنوا شوم/هر بانگی که برخیزد، باخبر شوم
💡 مستیم و خراب در خرابات فنا بانگی بده و [باز] خراب اندر ده