لغت نامه دهخدا
دام زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) تعبیه کردن دام. دام نهادن. ( غیاث اللغات ذیل دام ).
دام زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) تعبیه کردن دام. دام نهادن. ( غیاث اللغات ذیل دام ).
تعبیه کردن دام
💡 من که در دامان صحرا در کنار لیلیم کار آسانی چو پیش آید مرا مشکل کنم
💡 میرا ثنا خوانت منم کآیین بد را دشمنم در دام مهرت گردنم همواره در بند آمده
💡 یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است در هالهٔ آغوش، چو ماهت نگرفته است
💡 طرف دامان تعلق ز خراش ایمن نیست مفت دیوانه که صحرای جنون بیخار است
💡 طفل را دام تماشا مهد آسایش بود دل زیاد ما در آن زلف پریشان فارغ است
💡 دام صحبت تشنگان افکندهاند آنجا، ولی موج چون مرغابی آزاد از سر پل میپرد