خرقه درانداخته

لغت نامه دهخدا

خرقه درانداخته. [ خ ِ ق َ / ق ِ دَ اَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه خرقه تسلیم کرده. کنایه از تسلیم محض:
مرغ پرانداخته یعنی ملک
خرقه درانداخته یعنی فلک.نظامی.

فرهنگ فارسی

آنکه خرقه تسلیم کرده کنایه از تسلیم محض.

جمله سازی با خرقه درانداخته

💡 تا به چشمان سیه سرمه درانداخته‌ای آهوان را همه خون در جگر انداخته‌ای

💡 در ره عشق از آن یار خبر نیست طبیب که درین مرحله از پای درانداخته‌ای

💡 تا دلم را به غم هجر درانداخته‌ای صبر را خانه ز بنیاد برانداخته‌ای

💡 درختی ز هر سو شد افراخته یکی طرح ماتم درانداخته

💡 نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه؟