حلاجی کردن

لغت نامه دهخدا

حلاجی کردن. [ ح َل ْ لا ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پنبه را از پنبه دانه جدا کردن و پاک کردن. فلخیدن. واخیدن. || کنایه از حرفهای درشت گفتن، خواه بکنایه خواه صریح. ( آنندراج ) ( غیاث ). || موشکافی و دقت کردن. ( آنندراج ).
- حلاجی کردن امری؛ روشن و هویدا کردن آن امر را. تشریح کردن. زیر و رو کردن مطلب:
کاش حلاجی کند او را کسی
خواجه ما هم کم از منصور نیست.عبدالغنی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

پنبه را از پنبه دانه جدا کردن موشکافی و دقت کردن

جمله سازی با حلاجی کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دین مفخر توست و، ادب و خط و دبیری پیشه است چو حلاجی و درزی و کلالی

💡 طنابِ عشق در گردن به دار ِ شوق بررفتن ز خود برساختن بی خویشتن یک باره حلاجی

💡 همچو من منصور را سامان رسوایی کجاست مایهٔ حلاجی او پنبهٔ داغ من است

💡 گرچه حلاجی برون کن پنبه غفلت ز گوش زانکه این همکاسه سر را بر سر دار آورد

💡 ز بلاهای معظم نخورد غم نخورد غم دل منصور حلاجی که سر دار تو دارد

قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز