جان گزیدن

لغت نامه دهخدا

جان گزیدن. [گ َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از هلاک ساختن. ( آنندراج ). هلاک کردن. ( بهار عجم ) ( از ارمغان آصفی ):
هر آنکس که جانش به آهن گزم
همه جامه اش در سگاهن گزم. نظامی ( از آنندراج ).
جان گزیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) جان را اختیار کردن. جان را بر چیز دیگر ترجیح دادن:
یا دوست گزین کمال یا جان
یک خانه دو میهمان نگنجد.کمال خجندی ( از ارمغان آصفی ).

فرهنگ فارسی

جانرا اختیار کردن

جمله سازی با جان گزیدن

💡 اشاره‌گر معمولاً به صورت یک پیکان نمایش داده می‌شود اما در هر برنامه و هر سیستم‌عاملی ممکن است تغییر کند. از اشاره‌گر می‌توان برای گزیدن اشیاء مختلف روی پردهٔ نمایش استفاده کرد.

💡 در خانه‌های ماسوله، سومه، اتاق زمستان‌نشین است. برخی اهالی قدیمی در ماسوله، معتقدند که چون این محل در ۶ ماه از سال محل انزوا و دوری گزیدن از سرما است.

💡 کفر نعمت می کند رزق هلال خود حرام می خورد خون طفل از پستان گزیدن جای شیر

💡 ازان دندان ز پیران گردش افلاک می گیرد که از غفلت نیندازی به پیری لب گزیدن را

💡 ز تیغت منت زخمی ندارم خویش را نازم که حسرت غرق لذت داردم از لب گزیدن هم